به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی |
|
قطره اشک مهربان روزی،هنگام سحرگاهان ،رب النوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ایی می گذشت. سه قطره اب برروی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند. ـ چه می گویید ای قطرات درخشان؟ ـ می خواهیم در میان ما حکم شوی. ـ چه اتفاقی افتاده؟ ـ ما سه قطره ایم که هر یک از جایی امده ایم ،می خواهیم بدانیم کدام یک بهترینیم. ـ اول تو خود را معرفی کن. یکی از قطرات حرکتی کرد و گفت:من از ابر فرود امده ام .من دختر دریا و نماینده اقیانوس مواجم. دومی گفت:من ژاله و پیشرو بامدادم .مرا مشاطه صبح و زینت بخش ریاحین و شکوفه ها می نامند. ـ دخترک من!تو کیستی؟ ـ من چیزی نیستم.من از چشم دختری افتاده ام .نخستین بار تبسمی بودم ،مدتی دوستی نام داشتم ،اکنون اشک نامیده می شوم. دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما رب النوع ،قطره سومی را به دست گرفت و گفت:به خود باز ایید و خودستایی نکنید .این از شما پاکیزه تر و گران بها تراست. اولی گفت:من دختر دریا هستم. دومی گفت:من دختر اسمانم. رب النوع گفت:چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و ازمجرای دیده فرود امده است. این بگفت و قطره اشک را مکید واز نظر غایب شد. نوشته شده توسط ستاره تاریخ جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 5:32 قبل از ظهر |+|
|