به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی |
|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ سه شنبه 24 بهمن1385 و ساعت 5:27 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 5:42 قبل از ظهر |+|
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نوشته شده توسط ستاره تاریخ دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 5:41 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 8:3 بعد از ظهر |+|
ای آنکه همیشه آرزویت دارم با خود شب و روز گفتگویت دارم نه قدرت آمدن به سویت دارم نه طاقت نادیدن رویت دارم ماكه مي ترسيم از هجرت دوست كاش مي دانستيم كه سفر يعني چه و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي لرزد
نوشته شده توسط ستاره تاریخ یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 8:15 قبل از ظهر |+|
کاش این ساعات آخر هم هر چه زودتر تموم بشن نوشته شده توسط ستاره تاریخ شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 5:18 بعد از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 2:22 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 2:19 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ شنبه 21 بهمن1385 و ساعت 2:1 قبل از ظهر |+|
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ... به یه دنیا نور……. برو گر شکستی ز من می تونی دوباره بساز از دلی شکسته و نا امید و خسته تو باز برو....... .تو بازم برو..... نمی خوام بیای.. نمی خوام میون تاریکیه من تو حروم بشی ... نمی خوام ازت............... نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی ... برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی ... آرزوم بشی…… منو بردی از یاد عشقت زیبا بود ...ولی افسوس که افسانه بود نوشته شده توسط ستاره تاریخ جمعه 20 بهمن1385 و ساعت 11:32 قبل از ظهر |+|
« نه به سنگ » در جوی زمان،در خواب تماشای تو می رویم سیمای روان،با شبنم افشان تو می شویم پرهایم؟پرپر شده ام .چشم نویدم،به نگاهی تر شده ام . این سو نه،آن سویم. و در آن سوی نگاه ،چیزی را می بینم ،چیزی را می جویم. سنگی می شکنم ،رازی با نقش تو می گویم. برگ افتاد،نوشم باد:من زنده به اندهم .ابری رفت، من کوهم :می پایم.من بادم:می پویم. در دشت دگر ،گل افسوسی چو بروید ،می آیم،می بویم. نوشته شده توسط ستاره تاریخ پنجشنبه 19 بهمن1385 و ساعت 11:1 قبل از ظهر |+|
داداش حمید خیلی دلم تنگه برات .....ولی نگو که باور نداری.....
تو که منو از یاد نبردی مگه نه داداشی؟؟؟ نوشته شده توسط ستاره تاریخ چهارشنبه 18 بهمن1385 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |+|
به ياد داشته باش کوتاهترين راه بين يک مسئله و راه حل اون...فاصله بين زانو هات تا زمين هست(سجده)...کسي که به خدا توکل کنه.. توان مقابله با هر مشکلي رو ميتونه داشته باشه نوشته شده توسط ستاره تاریخ چهارشنبه 18 بهمن1385 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |+|
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوی گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است نوشته شده توسط ستاره تاریخ یکشنبه 15 بهمن1385 و ساعت 3:23 بعد از ظهر |+|
نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .
ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .
ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت : چرا ؟
ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
نوشته شده توسط ستاره تاریخ یکشنبه 15 بهمن1385 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |+|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سال هاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا _خانه ی کوچک ما
سیب نداشت.
«حمید مصدق» نوشته شده توسط ستاره تاریخ شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 2:55 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 2:45 قبل از ظهر |+|
« حضرت غم» هر روز کربلاست ؛همیشه محرم است یعنی پیغمبر دل ما حضرت غم است آنجا هوا چگونه پر از ابر می شود اینجا همیشه حنجره با بغض توام است یعنی چگونه می شود از آسمان گذشت وقتی برای پنجره ها عشق مبهم است وقتی به جرم بال زدن سنگ می خوریم وقتی برای «گم نشدن» آسمان کم است
امشب تو می روی و من احساس می کنم دیگر زمان برای نوشتن فراهم است
حوا شبی به روح خودش می رسد ولی تنها کسی که کشف نخواهد شد،آدم است نوشته شده توسط ستاره تاریخ دوشنبه 9 بهمن1385 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |+|
تقدیم به سمیرا (خواهر نازم ) سمیرا جووووونم خواهر خووووبم تولدت مبارک با تولدت همه خوبی ها را یکجا به ارمغان آوردی دوستت دارم تا بی نهایت.... نوشته شده توسط ستاره تاریخ یکشنبه 8 بهمن1385 و ساعت 8:19 قبل از ظهر |+|
نوشته شده توسط ستاره تاریخ چهارشنبه 4 بهمن1385 و ساعت 5:53 قبل از ظهر |+|
«قاصدک » قاصدک !هان،چه خبر آوردی؟ از کجا،وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی،اما،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبر نیست مرا نه ز دیار و دیاری-باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس، برو آنجا که ترا منتظرند. قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصد،تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو،دروغ، که فریبی تو فریب. قاصدک!هان،ولی...آخر...ایوای! راستی آیا رفتی با باد؟ با تو ام،آی کجا رفتی؟آی...! راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی،جائی؟ در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. نوشته شده توسط ستاره تاریخ چهارشنبه 4 بهمن1385 و ساعت 5:49 قبل از ظهر |+|
« لحظه ی دیدار » لحظه ی دیدار نزدیک است . باز من دیوانه ام ،مستم. باز میلرزد،دلم ،دستم. باز گوئی در جهان دیگری هستم. های ،نپیریشی صفای زلفکم را ،دست! و آبرویم را نریزی،دل! _ای نخورده مست_ لحظه ی دیدار نزدیکست. نوشته شده توسط ستاره تاریخ سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت 4:12 قبل از ظهر |+|
به خاطرم داری منم همان که غمت را سرود یادت رفت کسی که مثل تو عاشق نبود،یادت رفت منم،نگاه کن آیا به خاطرم داری کسی که عشق به رویت گشود یادت رفت هر آنچه در پس چشمان خسته ام گم بود،... ببین همیشه به نام تو بودیادت رفت میان اهل محل رسم من و تو ،این بود زلال و ساده همانند رود یادت رفت تو عاشق شده بودی بزرگ و سر درگم چو سیب سرخ تمام وجودت یادت رفت
ببین چگونه زمان از کنارمان رد شد خلاصه،سیب،خدا،ها!،چه زود یادت رفت
نوشته شده توسط ستاره تاریخ سه شنبه 3 بهمن1385 و ساعت 3:47 قبل از ظهر |+|
به تو، ای غنچه شاداب بهار به تو، ای ابر سپید به تو، ای قلب تو پاک به تو ،مهتاب سلام |