تبليغاتX
به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی

به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی

 

سلام دوستان گلم

این وبلاگ بنا به دلایلی دیگه آپ نمیشه

آدرس وبلاگ جدیدمو میذارم خوشحال میشم بازم به من سر بزنید

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت‌

هر كه با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفال مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل آمد كه حالم را گرفت

«  ما زياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه ما مي پنداشتيم »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

تو می دونی..............

 

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه ی دل رو تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم

چشام اشک بارون میشه تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

می خوام امشب باخودم شکوه کنم

شکوه های دلم رو تو می دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟

بخت من چرا سیاست تو می دونی

پنجره بسته میشه شب میرسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

اگه فردا چی میشه تو می دونی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

دختر و بهار

 

دختر وبهار

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطرو گل و ترانه و سرمستی تو را

با هر چه طالبی به خدا می خرم زتو

 

برشاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد و زامواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزیدو نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج به نرمی از او رمید

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم!

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

 

« فروغ فرخزاد»

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 

« آن را که تویی چاره

بیچاره نخواهد شد»

 

 

 

خدایا!

همیشه در ذهن من باش.

وقتی که از خواب بیدار می شوم ،

سراسر روز بر من بتاب .

بگذار هر دقیقه ،زمانی باشد برای همنشینی با تو.

نگذار فراموش کنم

در هر ساعت،از این که با من مانده ای و خواهی ماند

تا صدای مرا بشنوی و به من پاسخ دهی،

شکر به جا آورم.

خدایا!

وقتی که شب می رسد،

بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرامش گیرند.

بگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد

و آگاه باشد که من،متعلق به تو هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

واحه ای در لحظه

 

 

 

 

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است .پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است

که خبر می آرند ،از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک.

روی شن ها هم ،نقش های سم اسبان سواران ظریفی

است که صبح

به سرتپۀ معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی،سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است.

 

 

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 5:39 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

قطره اشک مهربان

 

  روزی،هنگام سحرگاهان ،رب النوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ایی می گذشت.

   سه قطره اب برروی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.

   ـ چه می گویید ای قطرات درخشان؟

   ـ می خواهیم در میان ما حکم شوی.

   ـ چه اتفاقی افتاده؟

   ـ ما سه قطره ایم که هر یک از جایی امده ایم ،می خواهیم بدانیم کدام یک بهترینیم.

   ـ اول تو خود را معرفی کن.

   یکی از قطرات حرکتی کرد و گفت:من از ابر فرود امده ام .من دختر دریا و نماینده اقیانوس مواجم.

   دومی گفت:من ژاله و پیشرو بامدادم .مرا مشاطه صبح و زینت بخش ریاحین و شکوفه ها می نامند.

   ـ دخترک من!تو کیستی؟

   ـ من چیزی نیستم.من از چشم دختری افتاده ام .نخستین بار تبسمی بودم ،مدتی دوستی نام   داشتم ،اکنون اشک نامیده می شوم.

   دو قطره اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما رب النوع ،قطره سومی را به دست گرفت و گفت:به خود باز ایید و خودستایی نکنید .این از شما پاکیزه تر و گران بها تراست.

   اولی گفت:من دختر دریا هستم.

   دومی گفت:من دختر اسمانم.

   رب النوع گفت:چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و ازمجرای دیده فرود امده است.

   این بگفت و قطره اشک را مکید واز نظر غایب شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 5:32 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 

 

خدا رو شکر همه چیز یه جورایی به خیر گذشت ،ولی 2 هفته استراحت تو

 خونه خیلی کسالت آوربود،عجیبه که تا مریض نشیم قدر سلامتی خودمونو که

 بهترین نعمت هست رو نمیدونیم،زندگیه منم شده مثل واکنش های زنجیره ایی

 که به طور متوالی فقط پشت سر هم تکرار میشن!بازم جای شکرش باقیه.....

 

 

 

 

 

 

 

بهار بود ولی صدای خزیدن برگ های مرگ خزانی،

خزان برپا می داشت.

برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند.

نهردیگرسنگ ها را جابه جا نمی کرد،

باد دیگر نجوای تازه ای نداشت.

خاک دیگر موسیقی یاد تو را نمی خواند ،

من هم چشمانم را بستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 

 

 

امروز روز معلم بود اولین بار بود که توی عمرم  دانش آموزان بهم این روز رو

 تبریک می گفتن،این اولین تجربه برام خیلی حس قشنگی بود........،دانش آموزان

 رو زود تعطیل کردیم و خودمون با همکارای دیگه رفتیم کوه، در واقع جشن روز

 معلم رو اونجا برگزار کردیم خیلی خوش گذشت ...کلآ روز خیلی خوبی بود ، ولی

 افسوس که چه زود خوشی هام ضایع شد،راست گفتن که آدما از یه لحظه ی دیگه ی

خودشون بی خبرن ............ امروز عصر رفتم پیش دکترم که جواب آزمایشم رو

 نشون بدم ،نمی دونم چرا خدا نمی خواد قدری خوشی تو زندگی من باشه ،بعد از

 اون همه غم که تازه داشتم فراموششون می کردم،آخه چرا خدایااااااااااااااااا؟؟؟؟

من می ترسم خدایااااااااااااااااا..............برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

روز معلم بر خودم (خب منم دل دارم دیگه)و بر همه معلمان عزیز

   مبارک باد. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

سبب..........

 

 

سبب منم که می شکنم، اما حرفی نمی زنم

 

اگه هیچ کس برام نموند، واسه اینه که سبب منم

 

کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه می خواد

 

کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام؟

 

تو زندگیم یه دنیایی، یه کابووسم ،تو رویایی

 

یه پاییزم ،تو بهاری، من یه مرداب، تو دریایی

 

از این گریه چه میدونی، نه دردمی ،نه درمونی

 

به چه امید می خوای باشی، که پیش دردام بمونی

 

تو زندگیم یه دنیایی، یه کابوسم، تو رویایی

 

یه پاییزم، تو بهاری، من یه مرداب ،تو دریایی

 

سبب منم که می شکنم، اما حرفی نمی زنم

 

اگه هیچ کس برام نموند، واسه اینه که سبب منم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 4:38 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 


آرزويم اين است :


نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد ....


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز


و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي


عاشق آنکه تو را مي خواهد


و به لبخند تو از خويش رها مي گردد


و تو را دوست دارد به همان اندازه که دلت مي خواهد

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 3:43 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 

 

یادت باشه دنیا گرده ،

 

هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی....

 

شاید در نقطه شروع باشی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 تنهایی تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست، تنهایی را دوست دارم زیرا

 

 عشق دروغی در آن نیست، تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کرده ام ،تنهایی

 

 را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست، تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه ی

 

تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان نخواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

ديشب نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ...

 

 واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه

 

 که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه

 

 هم ميتونه باشه...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟

 

 خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم،


چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

بهار باز آمده

 و شکوفه های سفید و برگ های سبز کوچه را .پوشانده.

از میان آن ها 

 یکی را جدا می کنم تا در خزان 

برایم حکایت کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

Life without love is like a tree without blossom and fruit .and

 

 love without beauty is like flowers without scent and fruits

 

 without seeds….life;love;and beauty are three persons in one

 

 ;who cannot be separated or changed.

 

 

زندگی بدون عشق ؛به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه.عشق بدون زیبایی ،به

 

 گل هایی می مانند بدون رایحه و به میوه هایی که هسته ندارند... زندگی،عشق و

 

 زیبایی،یک روحند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می شوند و نه تغییر می کنند.

 

 

« جبران خلیل جبران»            

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

   میان خورشید های همیشه

 

   زیبایی تو

 

                لنگری ست_

 

   خورشیدی که از سپیده دم همی ستارگان

 

                                                     بی نیازم می کند.

 

   نگاهت

           شکست ستمگری ست_

 

   نگاهی که عریانی روح مرا

 

                                    از مهر

 

                                            جامه یی کرد.

 

   بدان سان که کنون ام

 

                            شب بی روزن هرگز

 

   چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است.

 

   وچشمان ات با من گفتند

 

   که فردا

 

           روز دیگری ست-

 

   آنکه چشمانی که خمیر مایه ی مهر است!

 

   وینک مهر تو:

 

   نبرد افزاری

 

                  تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.

 

   ***

 

   آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم،

 

   به جز عزیمت نا به هنگام گریزی نبود.

 

   چنین انگاشته بودم.

 

   ***

 

   میان آفتاب های همیشه

 

   زیبایی تو

 

              لنگری ست_

 

   نگاه ات

 

            شکست ستمگری ست_

 

   و چشمان ات با من گفتند

 

   که فردا

 

          روز دیگری ست.

 

 

    « احمد شاملو»

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

بی خیال...

 

 

 ميسپارم دل به دريا بي خيال ....

 

مي شمارم لحظه ها را بي خيال......

 

مي کشم بر دفتر نقاشي ام .....

 

 نقش ها ي زشت وزيبا بي خيال....

 

 گاه مي سازم براي روح خود....

 

 نردباني تا ثريا بي خيال...

 

 بي خيالم با خود اما با تو من....

 

حر فهايي دارم اما بي خيال...

 

.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي

 

داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد

 

 طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا

 

از گرسنگي نميرد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

افسوس که این روزگار فریبکار چه بروزمان می آورد !

 

 

حالا می فهمم توی این دنیا دردایی بزرگ تر از شکسته گی قلب هم وجود داره، غم و غصه آدما

 

 می تونه بدتر از این حرفا باشه! برای یکی از دوستای عزیزم  یه مشکل خیلی بزرگ پیش

 

اومده ازتون خواهش می کنم  براش از ته قلبتون دعا کنید ،شاید دعای شما پاکان

 

بگیره،هر جوری که اعتقاد دارین براش دعا کنید  بد جوری بهم ریخته ام

 ،در حال حاضردیگه هیچی از خدا نمی خوام فقط می خوام مشکل عزیزترینم بر طرف بشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:33 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

 

 

 

نمی دونم چرا گاهی اوقات غم تو دلم بد جوری خونه می کنه ،انگاری این غم ها تمومی نداره ،نمی دونم چرا ما

 

آدما ناخواسته قلب های  همدیگرو میشکنیم،راست گفتن که مقدار انرژی در جهان  ثابت هست یا به قول

 

 معروف از هر دست بدی از همون دست هم می گیری ،من ناخواسته قلب یکی از شا گردامو شکستم و حالا

 

باید قلب خودم اینطوری شکسته بشه ،هر چند دوباره تونستم دلش رو بدست بیارم ولی اونی که قلبم رو شکسته

 

نتونست قلب شکستمو ترمیم کنه، آخه چطوری دلت اومدکه من هر شب این همه گریه کنم ؛ای کاش خودت می

 

فهمیدی چه به روزم اوردی....... می خوام خودم رو به بی خیالی بزنم ولی افسوس که نمی تونم ...

 

 

 

 

مانندیک عتیقه ی چینی شکسته است

 

در ماجرای سخت غمینی شکسته است

 

 

حرفی نزن از عشق،نگفتم مگر دلم

 

از دست عشق های زمینی شکسته است

 

 

آهسته تر نگاه مرا با خودت ببر

 

ای مرگ ساده،خیر ببینی شکسته است

 

 

از بس فرار کردم از آدم بزرگ ها

 

از دست درد گوشه نشینی شکسته است

 

 

امروز سنگ قبر مرا یک نگاه کن

 

عینک بزن،که خوب بینی شکسته است

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

سلام دوستان خوبم ،من دوباره پس از مدتی غیبت آپ شدم

 

نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی       که بسی گل بدمد وباز تو در گل باشی

 

  ای کاش می تونستم.... ولی من نمی تونم ......ن م ی ت و ن م     امیدوارم شما توی این فصل زیبا

 

بتونید خوشدل باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 5:27 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 


اي كاش ...
كاش روياهايمان روزي حقيقت ميشدند
تنگناي سينه ها دشت محبت ميشدند ،
اشك هاي همدلي از روي مكر است و فريب
كاش چشم هامان با صداقت ميشدند ،
گاهي از غم ميشود ويران دلم اي كاشكي
بين دل ها غصه ها مردانه قسمت ميشدند ،

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 5:42 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
miss_setare63________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
http://tak-3tare.blogfa.com¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 5:41 قبل از ظهر  توسط ستاره  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

 

تقدیم به حمید گلزار عزیزم

ای آنکه همیشه آرزویت دارم

با خود شب و روز گفتگویت دارم

نه قدرت آمدن به سویت دارم

نه طاقت نادیدن رویت دارم

 

 

 

ماكه مي ترسيم از هجرت دوست
كاش مي دانستيم
روزگاري كه به هم نزديكيم چه بهايي دارد

كاش مي دانستيم كه سفر يعني چه

و چرا مرغ مهاجر وقت پرواز به خود مي لرزد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط ستاره  |